![]() |
![]() |
|
| "تا آن سوی تنهایی" |
|
باید همچون باد گذشت
و چون ستاره مرد باید فریاد کردوخالی شد انتهای راه است باید به انتها رسید یکسر خالی شدوچون هوا تکید باید مرگ را شناخت و آن را چون ترانه خواند |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
بهم گفتی دوست دارم
گفتم:چقدر؟ گفتی به اندازه ستارگان به آسمان نگاه کردم ستاره ای ندیدم... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
در کوچه های سرد ونمناک پاییزی قدم می زدم.نه زوزه باد،نه خش خش برگها،هیچ،دیگر هیچ لذتی برایم ندارند.همه زشت و ناهنجارند.روزها و شب ها از پی هم می گذرند و من،ساکن.فصلی در پی فصلی دیگر ومن همچنان خاموش.در خیال خود آرمیده ام.تنها،تنهایی را با همه ابعادش حس می کنم.قاتلیه که اون رو دوست دارم،قاتل سرعت وزمان.تنهایی پر از لحظه هاست.لحظه هایی که توی هر کدومشون میشه ساعت ها زندگی کرد.حتما براتون پیش اومده که میون جمعی خودت رو چنون تنها احساس کنی،چنون تنها،که دوست داشته باشی فریاد بزنی...ولی گاهی عقده فریاد هم توی گلوی آدم می مونه...بعضی وقتها حسرت دو قطره اشک وجودت رو می لرزونه،بیابونی می خوای وسیع و بی انتها تا میون اون قرار بگیری و هر چقدر دلت می خواد فریاد بزنی و اشک بریزی ولی...ولی گاهی آدم از مصاحبت گریه هم محروم می مونه.من،لحظه لحظه عمرم را چنین سپری کردم.من،تنها...تنهایی...تنهایی... وفادارترین هم زبون.خسته ام،خسته...از دنیا،از امید،از آدم هاوبیشتر از همه از خودم.هر شب به این امید به استقبال کابوس های شبانه می روم تا شاید عزراییل،آن فرشته نجات دهنده،نظری افکند و نبینم کابوس شب های دگر را...ولی...!!!گویی امشب نفیر باد هم با دل من همصداست و فلک در عذاب.
ای کاش هر چه زودترطلوع عمرم با غروب همراه شود.... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
براستی زندگی مسخره است،مسخره...
کمدی بی سرو ته،بی معنی،خنده آور ودر عین حال تراژدی دردناک و غم انگیزیست که هیچ یک از صحنه های آن قبلا پیش بینی نشده! زندگی چیست؟سراب است،سراب نقش پاشیده بر آب است،برآب عشق خونابه دل نوشیدن کفن ماتم خود پوشیدن مرغ پیری است سعادت در قاف نغمه اش همه لاف وهمه لاف گزاف موهم سوختن از ساختن است چه قماری که همه باختن است دست پیش آر که رفتم از دست دامنم گیر که هیچم در هست گره کور غمم،بازم کن قصه پایان ده و آغازم کن...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
گریه کن ای دختر شب ،گریه کن
هر که با احساس باشد عاقبت خواهد شکست این جواب سادگیست این جواب آن دل نازکتر ازخوابهای توست گریه ات را دیدم ای بهشت احساس من اگر خالق هستی بودم امشب از گریه تو سیلاب می کردم یا که نه،فردا را آخرین روز جهان می کردم من تو را می فهمم،که دل کوچک تو چه غریبانه شکست ای بهشت احساس من،تو را می فهمم که دل کوچک تو چه غریبانه شکست... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
آینه ها آمدنت را جشن گرفته بودند
وقتی تصویر عشق مرا منعکس می کردند اما دریغ... تو نیامدی و من همان غروب به بازار رفتم و برای خودم هدیه ای خریدم تا یادم بماند هنوز کسی هست که مرا دوست بدارد و حتی... همان لحظه می دانستم که چقدر بیهوده امیدوارم....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
پا بر کوه های استوار سرزمین هستی نهادن...
آن هنگام که مهتاب برعرصه وجود جاری گشت و با فریاد خاموش تجربه کرد روشنایی را... آن زمان که کوه های محکم سرزمین باورها فرو ریخت وباغباروفریاد گوشخراش به فضا فهماند فرو ریختن غرور را... آن هنگام که درختان سرسبز وادی نیستی پا بر کهکشان ها نهادند...با سازوبرگ خود بودن را تجلی ساختند... آن وقت بود که با لبخند احساس شکستی و با شیون مهتاب بریدی... وآن زمان فریادت که پر از خفقان بود در فضای سردوخالی بیکران،بی پاسخ ماند |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بی رحم تو بی زارتر است بگذاشتی ام،غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادار تر است... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
تو را گم کرده ام امروز
و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگین اند و چشمانم... که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمی دانی چه غمگین اند چراغ روشن شب!! برایم چشمهای تو.... نمی دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام بی تاب و دلگیرم کجا ماندی که من بی تو،هزاران بار در هر لحظه می میرم... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
...ما همه مان تنهاییم،زندگی یک زندان است.زندانهای گوناگون.نباید گول خورد.ولی بعضی ها
به دیوارهای زندان صورت می کشندوبا آن خودشان را سرگرم می کنند.بعضی ها می خواهند فرار بکنند،دستشان را بیهوده زخم می کنند وبعضی ها هم ماتم می گیرند.ولی اصل کار اینست که باید خودمان راگول بزنیم.همیشه باید خودمان را گول بزنیم ولی وقتی می آیدکه آدم از گول زدن خودش هم خسته می شود.به نظرم امروز زبان در اختیارم نیست،چون سالهاست که جز با خودم با کس دیگری حرف نزدم و حالا حرارت تازه ای در خودم حس می کنم... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
گاهی وقتها یک کلمه می تونه معجزه کند.در روز هزاران کلمه بین من و تو رد و بدل می شد.گاه با کلمات یکدیگر را می رنجاندیم و گاه باعث خنده هم می شدیم.و گاه در پس خنده ظاهری، رنجی را به دل دیگری می نشاندیم،ولی روز آخر کلمه ای بر زبان راندی که گریستیم.قرار نیست از گریستن صحبت کنم.حتی آن روز که رفتی،حتی آن روز که همه خاطراتمان رازیر پا گذاشتی هیچ گاه آرزو نکردم گریه ات را ببینم،هر چند که دانه های بلوری اشکت به اندازه آبی چشمانت زیبا بودند.گذشته را فراموش کن و به آینده بیندیش.اگر تو اینگونه احساس رضایت می کنی من هم راضیم.باور کن گریه ات را فراموش کرده ام ولی خنده هایت را هیچ گاه از یاد نمی برم.می خواهم کلمه معجزه آسایم راباز هم به تو بگویم،می خواهم فریاد بزنم که دوستت دارم برایم مهم نیست که تو چه نظری درباره ام داری ولی از تو خواهش می کنم که دیگر هرگز به هیچ کس نگو همه چیز تمام شده.با وجود این همه دلیل برای بودن و زندگی کردن هیچ گاه پایانی برای هیچ چیز وجود نخواهد داشت.پس دوباره آغاز کن و دوباره سبز شو...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
من و تو خاموشیم
من و تو غم زده ایم من وتو همدل و ماتم زده ایم گوش ای همزاد!!! با زبان نگه هم با تو سخن می گویم از نگاهم بشنو،رخصت گفتار کجاست؟ دل به یاران دروغین مسپار واژه یار دروغ است،بگو یار کجاست؟ لحضه دردودلموسم دل تنگی ها وعده ماو تودر عمق دل آینه است بهتر از آینه منزلگه دیدار کجاست؟ با تو راز دل خود را گفتم آنکس است اهل بشارت که اشارت داند نکته ها هست سخنی،محرم اسرار کجاست؟؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
اگر دیدی یک نفر تو را دوست دارد بدان من هستم...
اگر دیدی بین دو نفریکی تو را دوست داردبدان من هستم... اگر دیدی بین تمام انسانها یکی تو را دوست داردبدان من هستم... اگر دیدی کسی دیگر تو را دوست نداردبدان من مرده ام.... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
وقتی به تو می اندیشم
صدای طپش قلبم را می شنوم نمی دانم کجا پیدایت کنم در غروب روزهای گذشته یا در باغ امید و آرزوها!!! شاید در خیال گمشده من باشی فقط تو را در غبار غم انگیز خاطره ها می توان یافت... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
خدایا!!!گفتی تو بردی،قبول...اما این چه بردیه که اینقدر تلخه؟...چرا نباید هیچ چیز رو کامل داشته باشیم؟یا این...یا اون....چرا همش با هم جمع نمی شه؟...آه!!!آسمون دلم ابریه...دلم می خواد ببارم ...تموم شم وخلاص...یه چیزی تو دلم سنگینی می کنه...توی این بازیه گم شدن وپیدا شدن...بازی پیدا شدن گم شده ها...ما یافته هامون و گم کردیم....پیدا شده هامون و باختیم...خدایا!!امروز چه روزیه؟؟؟....می دونم...روزیه که شب می شه مثل هر روز...می گذره مثل هر روز...ماییم که موندیم....ماییم که ساکنیم....می گندیم...می پوسیم....می دونم چی می خوای بگی...می خوای بگی تو خودت روی خاک سرد پا می ذاری...نباید توی گل موند...باید پرواز کرد،سنگ هم برای اینکه به مقصد برسه بال در میاره،کوه سنگی با همه سنگینی و تنهاییش سر به آسمون می ذاره...پس اگه اینجوریه!!!چرا اینقدر ساکته؟...چرا مرموزه؟...چرا هوا ابریه؟...چرا همه جا مه گرفته؟...چرا آسمون دلگیره؟...چرا توی گلوی همه چیز یه بغض نشکفته است؟...چرا توی چشم همه چیز یه اشک نریخته است؟...چرا؟...چرا؟؟؟؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
تو را به دادگاه خواهند کشید....
شاید به حبس ابد محکوم شوی جزییات جنایتت معلوم نیست اما، اثر انگشتت را... روی قلبی شکسته یافته اند!!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
چه لغت بیمناک و شور انگیزیست.
از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می دهد.خنده را از لبها می زداید،شادمانی را از دلها می برد.تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلوی چشم می گذراند.زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است.تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود.تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت.از بزرگترین ستاره آسمان تا کوچکترین ذره روی زمین دیر یا زود می میرند.سنگها،گیاهان،جانوران،هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار شده در گوشه فراموشی مشتی گردوغبار می گردند... ای مرگ: تو از غم واندوه زندگانی کاسته بار سنگین آن رااز دوش بر می داری.سیاه روز،تیره بخت سرگردان راسروسامان می دهی.تو نوشداروی ماتم زدگی و ناامیدی می باشی.دیده سرشگ بار را خشک می گردانی.تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده نوازش می کند و می خواباند.تو زندگانی تلخ،زندگانی درنده نیستی که آدمیان را بسوی گمراهی کشانیده و در گرداب سهمناک پرتاب می کند. تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی مهمان نوازی کرده،آنها رااز رنج راه و خستگی می رهانی،تو سزاوار ستایش هستی،تو زندگانی جاویدان داری.....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
آرزو می کردم دشت سرشار ز سرسبزی را
من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه آراستگی است من چه می دانستم هیبت باد زمستانی است من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها صیقلی از آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند.....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
می نویسم از زمونه
از غم وغصه و بهونه می نویسم که بدونی... می نویسم از غروب عاشقونه که به هنگام غروبش توی دل گویی هزاران کوه سنگی جا می مونه می نویسم که بدونی ای عزیزترینم!!! بی تو بی کس وغریبم می نویسم از یه عشق ساده که ندیدیش حتی با یه اشاره!! می خوام بدونم عزیزم؟!! انقدر برات سخت بوده؟؟؟ می نویسم که از یاد ببرم هر چی ازم گرفته شد می خوام بدونی عزیزم هر چی که رشتم پنبه شد! چشمام یه چیزی کم دارن چقدر ببارن به خدا خسته شدن حق دارن می نویسم از قول وقرارا می دونستی؟؟باز زیرشون زدیا!! می نویسم که بدونی...جدایی سخته به خدا می نویسم از گلدونی شکسته از دلی که غم در اون نشسته می نویسم که یه وقت یه روزی نگی تقصیر از خودت بوده خواستی روی این دل پیر مرهم بذاری گل بکاری پس چی شد؟زدی گلدون و شکستی؟؟؟؟ جرم دل شکستن؟؟؟ تو بگو چیکار کنم من؟ و من باز هم می نویسم.....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
آنچه پنداشتم نسیم است طوفان بود...
پنداشتم نسیم است اما چرا طوفان شد؟ پنداشتم جویبار است اما چرا سیلاب شد؟ پنداشتم گل است اما چرا خار شد؟ پنداشتم پرستوست اما چرا عقاب شد؟ پنداشتم آهوست اما چرا ببر شد؟ پنداشتم پروانه است اما چرا عقرب شد؟ پنداشتم عسل است اما چرا زهر شد؟ پنداشتم بهار است اما چرا خزان شد؟ آری آنچه پنداشتم عشق است الکی بود...!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
برگی از زندگی پست الکترونیک آرشیو |
| قصه غصه ها |
سلام با یه زندگیه جدید برگشتم. تمام اینهارو مدیون تنهاکسم هستم...و می خواهم با کمک خودش وبلاگمو تغییر بدم همونطور که زندگیمو عوض کرد...
می خوام بدونه که دوسش دارم |
|
RSS
|