![]() |
![]() |
|
| "تا آن سوی تنهایی" |
|
تمام کودکی ام
شاید یک نقاشی در خمیازه یک دود پشت خطوط یک خانه و یک در.... که شاید بسته ماند مانند کیفم. روز تعطیل بعد از مدرسه و آرزوهایم... در همان کوچکی مداد رنگی عاقبت زیر نیمکت جا ماند....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
باورتان ارسال
حراج نکنید خاطره ها را به تومان... آنقدر ما را ارزان فروختید بهای غرورتان را دیگر ندارم باور کنید به همه زیر قیمت به ما نه؟! کلام آخر ما عشق را نمی فروشیم کرکره دل پایین سر قفلی این مکان به فروش می رسد روی چک دلتان دوستت دارم را می نویسی لطفا بدون علامت سوال... یک قدم که برگردی خجالتم رد پا زبانم می گرفت بگویم اما دوس.... دوستت دارم.................
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
برای تو ....تا همیشه....
همیشه فکر می کردم بی تو تنهاترینم... اما امروز می دونم که بی عشق تنها هستم.... ساعتها با هم بودیم هزاران کلمه بین ما گذشت.... گاهی با هم خندیدیم گاه دلخور شدیم... گریه می کردم و تو اشکها را از روی گونه ام پاک می کردی و متعجب می شدی که من این همه اشک را از کجا می آورم و نمی دانستی که من به شوق دستانت اشک می ریزم. بارها گریستم اما یکبار اشک تو به اندازه تمام دنیا غمگینم کرد و قسم خوردم که دیگه هرگز کاری نکنم که اشکی بریزی حتی اگر به قیمت فراموشیم باشه.... رفتی و من باز هیچ نگفتم چون به شادیت شاد بودم و به غمت غمگین و باز چیزی نگفتم.گفتی دیگه همه چی تموم شده...و من با اینکه شکستم اما رفتم تا تو به آخر نرسی. فقط این رو بدون که درد من عشق بودو درد تو عادت... درد من لاعلاج بودو درد تو سریع العلاج.... کاش یه روز عشق رو درک کنی و کاش هرگز کسی بهت نگه....همه چی تموم شد................................
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
می دانم عاقبت می دزدم
فقط یک شب از لای سجاده مادر بزرگ یا کنار سفره از دهان خواهرم این بار دیگر می دزدم وقتی او گرسنه می گوید شکر می دزدم... شاید یک جای بهتر از بوی سیگار بابا خدا را می دزدم... دیگر امضا می شود این دنیا هم خوشبختی تقسیم سهم من مالِ...
سهم ما از زندگی خزان نفرین شده ایست که هر از گاهی،عزیزترین ها را از ما میگیرد
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
-هر خزانی را بهاری است
-و هر بهاری را خزانی مرگ و زندگی چنان در هم تنیده اند که گیاه با خاک آنسان از هم جدایند که آسمان از زمین راستی چه چیز می تواند جاذبه خاک را بشکند و ما را از این سیاره کوچک معلق به بیکرانه ها ببرد؟ براستی که حقیقت زندگی عشق است و زندگی بدون عشق سرابی بیش نیست چگونه می شود جاودانه شد و حصار زندگی و ترس از مرگ را شکست و از هر دو فراتر رفت،چگونه؟ سرچشمه آن رنج آسمانی که امن ابدی را ارزانی می دارد،کجاست؟ آیا ما از حقیقت وجود خود غافل شده ایم؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
وقتی می خواهم برای تو بنویسم دوست دارم از هر آنچه در طبیعت است کمک بگیرم.وقتی می خواهم برای تو بنویسم دوست دارم از هر آنچه در کائنات است کمک بگیرم.دوست دارم ستاره ها را آب کنم و به جای جوهر در قلمم بریزم تا کلمه هایم نورانی شوند.دوست دارم در خلوت ترین نقطه ماه بشینم و حرف دلم را فقط برای تو بنویسم،دلم نمی خواهد هیچ کس حتی فرشته هایی که در دو طرف شانه هایم زندگی می کنند حرفهایم را بشنوند.
من تو را در همه ای کاش هایم می بینم،در همه دلواپسی ها و دلشوره هایم،در اشک و شادی های کودکانه ام،در حسرت ها و آه ها،سوزو گدازهایم می بینم. من هر دری را به امید آمدن تو باز می کنم و هر دفترچه ای را به امید خواندن نام تو ورق می زنم.من در ترنم هر نغمه و آهنگی تو را می جویم و با گل و نسیم و گلاب از تو می گویم.با کلمه ها نمی توانم با تو حرف بزنم.کاش حرفهای ساکتم را می شنیدی،حرفهایی که در چشمهایم زندگی می کنند،حرفهایی که هیچگاه نتوانستم بر زبان بیاورم.به آویشن و سوسن و شبنم قسم این حرفها مدتهاست که منتظرند تا به تو برسند.می خواهم برایت آسمانی بسازم و خورشیدی که هیچگاه غروب نکند.می خواهم برایت کهکشانی بسازم که پای هیچ فرشته ای به آنجا نرسیده باشد.می خواهم قلبم شعله ای آبی و گیرا باشد و من در پرتو آن تا روز قیامت بسوزم و تو را تماشا کنم.خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش کنی دل تنگم.نمی دونم چرا تازگی ها آنقدر کم طاقت شدم.تحمل دوریت خیلی سخت تر از قبل شده،اغلب به یادتم و همیشه و همه جا هر کاری می کنم تو توی ذهنم همراهیم می کنی....تو تمام قلب و روح من رو مال خودت کردی. خیلی دوستت دارم.اندازه همه کلمه ها و حرفهای دنیا،شایدم بیشتر.... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
من شب را در سکوت سکوت را در تنهایی
تنهایی را در شب شب را در تاریکی و تاریکی را برای فکر کردن به تو دوست دارم.... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
عشق در لحظه پدید می آید دوست داشتن در امتداد زمان.
عشق معیارها را در هم می ریزد،دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود. عشق ویران کردن خویش است،دوست داشتن ساختی عظیم. عشق ناگهان و نا خواسته شعله می کشد،دوست داشتن از شناختن سر چشمه می گیرد. عشق قانون نمی شناسد،دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین طبیعی است. عشق فوران می کند چون آتشفشان و شره می کشد چون آبشاری عظیم،دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه بر بستری با شیب نرم. عشق دق الباب نمی کند،حرف شنو نیست،درس خوانده نیست،درویش نیست،حسابگر نیست،سر به زیر نیست،مطیع نیست،دیوار را باور نمی کند،کوه را باور نمی کند،گرداب را باور نمی کند،زخم دهان بازکرده را باور نمی کند،مرگ را باور نمی کند.... عشق یعنی....فکر نکنی مجبوره تا ابد با تو بمونه!!!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
دلم را به هوا سپردم
تو آن را ربودی در پی آزادی بودم و اسیر شدم اسیر دلی اسیر شده خسته ام از این زندان تن می خواهم پرواز کنم اما بال ها یم شکسته می خواهم فرار کنم اما پا هایم شکسته از دور آهنگی دلنشین به گوش می رسد که به من امید می دهد امیدی دوباره که....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
می خواستم با نفس های تو،برای شعرهایم ترانه ای بسازم
می خواستم با نگاه تو به تماشای دنیا بشینم می خواستم دستهای تو به من صداقت هدیه کند خیالی بود خوابی بود... که عصر یک روز بارانی به سراغم آمده بود تو زلالی چشمانم را با ابرهای نفرت پوشاندی تو آرامش دروازه های قلبم را با نفرت به ویرانه کشاندی من و تو با نفرت یک ورق از دفتر زندگیمان را سیاه کردیم...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
زیر گذر را دوست دارم
نبش حجره اوستا کریم این نگاه هم اگر از حساب چشمانت بر گشت بخورد در تورم دلم نسیه ممنوع حتی به شما! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
مادرم، احساسم را بو نکش
وقتی مثل برنجهایت قد کشیدیم تمام زندگی ته گرفت اینجا عشق نجس است با گریه بیشتر از چند بار هم آب بکشم باز هم نمازم باطل است اینجا خدا فقط در مسجد داخل جیب حاج آقا و امام هایشان سبز سبز نعوذ باالله به سبزی همان عکس روی اسکناس اینجا من پا به ماه بچه ای را تف خواهم کرد خدا را شکر چشمانم ضعیف و زندگی تار تار عینک نخواهم زد و نخواهم دید شوهرم صیغه می کند و پسرم زندگی را به خود پس می دهد یا کثافت را؟؟؟!!! ا ینجا جای سیلی بابا می سوزد از چند خاطره قبل تا حالا،پیش پایش وقتی این کلمات را تمام کردم...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
امشب من تنها،مثل همیشه....
من و این زندان،مثل همیشه... من و این دفترو قلم،بازم...مثل همیشه...شب سردیه...سردو سنگین...پاییزه...می دونم...اما سردی از پاییز نیست...چون همه زندگی من پاییزه....سردی از.... باید همه حرفام رو بزنم.آخه تو دلم مونده،می ترسم فاسد بشن.نمی دونم چه جوری باید باشم،حالم خیلی بده،چه جوری از فکرت بیام بیرون،تازه اگه اومدم کجا برم؟مگه تنها هم جایی رام می دن؟فکرام کمی خنده دار شده نه؟خسته شدم از اینکه زود خسته می شم.می دونم شدم مثل علف هرز،سبز...سبز...اما لگد مال شده....هر روز خودم رو به این لجنزار پوچ تحمیل می کنم.دنبال یه چیزی می گردم ولی پیداش نمی کنم.دنبال اینم که چه جوری می تونم زودتر خلاص شم،از خودم...از چشمام...از دلم...از زندگی... همه خوابن ...من فقط بیدارم.سکوت بد جوری بهم آرامش میده،تنها هدیه ای که تو عمرم گرفتم از همین سکوت بوده،تو هم سکوت رو دوست داری.می دونم!این روزا چراهایی تو ذهنم هست که نمی دونم کدومشون رو بپرسم.چرا اومدم؟...چرا رفتی؟...چرا نموندی؟...چرا نشد؟...چرا نتونستم؟...چرا...چرا...چرا....آخه جالبیش به اینه که می دونم جواب هیچ کدومشون رو هم بلد نیستی.چشمام ضعیفه.بس که اشک ریختن.باشه قبول!برای خودم گریه کردم...امشب و برای خودم بودم...مگه همش این رو نمی گفتی؟...از امشب تصمیم گرفتم ذیگه برای کسی اشک نریزم.فقط برای خودم باشم...چون این طوری با رفتنم دیگه دلم آتیش نمی گیره... چشمات رو کم رنگ می بینم..یا شاید چشمات خودش کمرنگه؟...کاش می دونستی بر عکس چشات خودت چقدر برام پر رنگی...سبز...رنگ خودم...اما نه مثل من... تو...شاداب...سر زنده...پر رنگ پررنگ روزی فکر می کردم اگه کنارتم نباشم،هیچ کس رو نمی بینی جز من.ولی حالا به من ثابت شده که وقتی روبروتم هم باشم همه رو می بینی جز من!تو برام همون ستاره ای هستی که یه روز ازت پرسیدم.یادته؟...همون اندازه درخشان...حتی اگه شعاع نورتم به من نرسه.اما من...من چی بودم؟؟؟؟ یه کاغذ بیار...زود باش...زود...با یه خودکار سبز،حالا خودکارو دقیقا صاف فرود بیار یه جایی روی کاغذت...حالا بلندش کن....یه نقطه...فقط یه نقطه...من همون یه نقطه هستم...همون اندازه کوچیک و برای تو همون اندازه کم ارزش...یه خواهش...! گاهی وقتا که دلت گرفت...دفترت رو باز کن یه نیم نگاهی به اون نقطه بنداز،شاید خیلی چیزا از همون یه نقطه شروع بشن... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
می نویسم از دو رنگی
از ریا و حسرت وغم می نویسم که بدانی دل تنهاو غریبم عاشق یک نارفیق است می نویسم پشت نامه های عاشقانه وقتی باطل شدو موند لای یک هزارو چند بهانه می نویسم که بدانی دیگه دوستت ندارم دروغ بزرگتر از این؟ الان تو چنتم ندارم دلت بسوزه دیشب کنج دلم رو دادم به یک نفر که بوسید حالا هیچکس نمی گه رفت و کنج شعراش پوسید می نویسم از یه پارچه سبز وقتی برای سلامتیت گره خورد نه این که وای خدایا دیدی چطور به زندگیم لگد خورد می نویسم که اسمم داخل قلب تو جزوه با اسم تو به سر شد یه وقت مامان نفهمه اون همه کلاس ها تو عاشقی دو در شد می نویسم،می نویسم از دورنگی از ریا و حسرت و غم می نویسم که بدانی دل تنهاو غریبم عاشق یک نارفیق است می نویسم که بدانی باز هم من می نویسم.... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
اگه بهترین دوستم نیستی لاقل بهترین دشمنم باش،اگه غمخوارم نیستی حداقل بزرگترین غمم باش،هر چه هستی بهترین باش،چون بهترین ها همیشه در یاد خواهند ماند،
پس در بدترین خاطره هایم...بهترین باش. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
بر لبم آهی نشسته است
و در صورتم غمی که تنها کوچه می داند و پنجره ای که متروک مانده است کسی نیست تا مرا با کوچه آشتی دهد کسی نیست تا مرا با پنجره پیوند دهد تنها تو ای عابر بی صدا ی در خود فرو رفته تنها تو می توانی مرا با کوچه آشتی و با پنجره پیوند دهی...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
اگر کسی دیونت بود،عاشقش باش
اگر عاشقت بود،دوسش داشته باش اگر دوست داشت،به اون علاقه نشون بده اگه بهت علاقه نشون داد،فقط یه لبخند بزن این طوری اگه یه وقت خسته شد و یه پله جا موند،تازه میشن مثل هم... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
....در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود بر کسی اظهار کرد،چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمد های نادرو عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند.زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله مواد مخدره است.ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید....من محتاجم،بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم،به سایه خودم ارتباط بدهم...
...فقط می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم،زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب بر خوردم که چه ورطه هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد.تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم،فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
در کوچه های سردو تاریک شهر من
هزاران صدای خوش زنده با هزاران گام خسته و برهنه می گذرد در کوچه های سردو خالی شهر من صداست که منتظر است خاطره ها به خواب رفته اند و من هنوز منتظر،پشت پنجره بسته به انتظار نشسته ام... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
گورستان،قطعه۴۵،شماره ۳۰
چیزی یادت میاد رویا؟همیشه می گفتی برو قبرستان،قطعه نمی دونم ۴۰ یا ۴۵بالا خره یکیش خونه من میشه.اما ردیف و شماره نمی گفتی.حق داری نمی دونستی.ولی این باعث شد من سردر گم بشم.۴ماهی میشه به این آدرس نرفته بودم.چرا؟نمیدونم.شاید فکر می کردم یکی جای تو رو برام پر کرده.تنها نیستم.شاید...اما...امروز اومدم باهات درد دل کنم مثل همیشه.تو هم سنگ صبورم باشی و هر جا لازم شد مثل گذشته نصیحت کنی یا...می بینی بارونم خیال بند اومدن نداره.یادته رویا؟اون روزا که مدرسه می رفتیم.برای خنده هم که شده بود از توی گل رد میشدیم.وای می شدیم پر شل.خیس خیس بعد دادو بیداد مامان نه؟اما امروز تنهایی از توی گل رد شدم.تنهایی شلی شدم.رویا دیوار حیاط منتظرته بی معرفت.که روش با هم بشینیم و حرف بزنیم.اونم فقط گوش کنه و گاهی اوقات خیس بشه.شاید حس می کرد بارون می باره ولی...هنوز گذشته جلوی چشمامه و صداها تو گوشم فریاد می زنن.دلم می خواد بازم برم توی حیاط یه سنگ کوچیک بردارم بزنم به شیشه اتاقت تا بفهمی منم.مثل سابق.تو هم با اون قیافه دیدنیت بیای بیرون و داد بزنی:یه کم محکم تر می زدی،چه خبرته بابا؟ترسیدم.اما نیستی.تو همیشه به شوخی می گفتی ولی من فقط می خندیدم.خوب شده بودی رویا.دبستان یادته عمل کردی هیچ اثری نبود.خدایا کاش هیچوقت دبیرستان نمی رفتیم،کاش والیبال بازی نمی کردی.کاش زمین نمی خوردی کاش...زندگی من فقط شده پر از ای کاش ها...رویا بازم باید خودم رو آماده کنم.برای از دست دادن یه عزیز دیگه...خستم...خسته....راستی رویا نمایشنامه تموم شد.همونی که بهت گفتم می خوام اسم تورو توش بکار ببرم.اما نمی خواستم از حرف هات استفاده کنم.ولی شد...با بچه های تئاتر کارش رو شروع کردیم.۳روزی میشه بچه ها روش کار می کنن.باورم نمیشه ۵سال گذشته.رویا من باختم.من تو این نمایشنامه زندگی،بازیگر خوبی نبودم.می دونم چقدر دلت می خواست الان کنارم بودی محکم می زدی تو گوشم.اما دلت بسوزه.نمی تونی...رویا دارم خفه میشم.به خدا بگو تموم کنه این مسخره بازی ها رو.می خوام یه چیزی اعتراف کنم.می دونم ناراحت میشی.می دونم گفتنش خجالت داره.اما باعث میشه چیزی نفهمم.دیگه چیزی برام مهم نیست.امروز که از تاکسی پیاده شدم که کرایه بدم می گفت میشه ۵۰۰ تومن.گفتم چرا ۵۰۰ تومن.گفت پس چند تومن؟می دونی یاد چی افتادم؟دوران دبیرستان،سال سوم.سوار تاکسی شدیم.راننده گفت میشه ۲۰۰ توممن.گفتم چرا ۲۰۰تومن.گفت پس چند تومن؟تو خندیدی.بلند خندیدی.گفتی:دارین یه مرغ دارم چند تتا تخم می ذاره بازی می کنین؟ول کنین بابا.بعد هر سه خندیدیم.ولی امروز که به کنارم نگاه کردم تو نبودی که بگی.خنده تلخی رو صورتم نقش بست و آروم آروم گریه کردم.انگار اشکام دیگه از کسی رو نمی گیرن.تا خونه پیاده اومدم.۵ ساعت راه.رفتم پشت بوم.هنوزم بارون می اومد.صورتم رو به طرف آسمون کردم داد زدم:خدایا!!!مگه من چیکار کردم؟گناه من چی بوده که این طوری مجازاتم می کنی؟چرا همه چیزم رو از چنگم در آوردی؟بی رحم تر از تو ندیدم.مگه نمی گن بخشنده ای؟پس چرا برای من گدایی؟خدایا به همین بارون قسمت می دم،آخه خودت گفتی هر وقت بارون میاد آرزو کنی برآورده میشه.خدایا یا این عذاب هاتو کم کن یا من و راحت کن.دلم گرفته بود.این روزا دلم خیلی تنگه رویا...حس کردم خدا هم داره برای من گریه می کنه.صداش کردم اما جوابم رو نداد رویا.زدم زیر گریه...و از ته دل آرزو کردم که....اومدم پایین صورتم خیس شده بود.همه بهم گفتن:عجب بارونی میاد نه؟!!!اما هیچکس نفهمیدکه خیسی صورتم از بارون چشمام بوده...هیچکس....دیگه به اجبار باورم شده که بر نمی گردی.شوخی تلخی بود که کم کم بهش عادت کردم.دیگه جز در رویا های شبانه انتظار دیدنت رو ندارم.شوخی تلخی بود رویا...تلخ....هنوز طنین صدات تو گوشمه... رویا: فدات شم...باید خودت رو آماده کنی... م.ق: آماده برای چی رویا؟؟؟ رویا: رفتنم رو میگم... حالا این قسمتی از دیالوگ نمایشنامه من شده رویا.... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
سخت است فراق عزیزو تنها ماندن
سخت است به جای ماندن وراکد زندگی کردن همچون چشمه خشکیده مقروض بی او زندگی را در جام لحظه ها تهی می کنم و صورتم از تلخی آن در خود می تکد بی او زندگی را در فریاد بی صدا تجربه می کنم و روحم،آواز رفتن بر لب دارد و فریادم در فضایی خالی از صدا می ماند... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
ما چون دو دریچه،روبه روی هم
آگاه زهر بگومگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده اکنون دل من شکسته و خسته است زیرا یکی از دریچه ها بسته است نه مهر فسون،نه ماه جادوگر نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
نوشته هر چی بود تموم شد
نوشتم عمر من حروم شد نوشته رفته ای زیادم نوشتم شمع رو به بادم نوشته هر چی بود هوس بود نوشتم برای من نفس بود نوشته توفراموش کن،عزیزم! نوشتم بدون تو می میرم نوشته برگشتی نیست تو کارم نوشتم تورا من چشم در راهم...! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
لعنت به هر چی هوس
لعنت به هر چی عشق لعنت به تو لعنت به هر چی آدم بی وفا لعنت به هر چی آدم دروغگو لعنت به تو لعنت به من،که حرفت رو باور کردم لعنت به من که عشق به تو رو در دلم پروروندم لعنت به هر چی قانون،که آخرش جداییه لعنت به تو لعنت به من لعنت به هر کی وفادار است لعنت به هر کی ساده لوح ست لعنت به هر کی که هوس پرسته لعنت به هر کی که هوس پرست رو دوست داره لعنت به من لعنت به تو... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
عشق در مردمان گوناگون است و بسا که آن را مانند علف های باغ،نه شکوفه ایست و نه بارهای بیشتر.عشق همانند شراب است که اندکش شادمان می کند و بسیارش را شرابخواره را آسیب باشد.اگر موکب عشق را تن ها به بستر هوس کشانند عشق خودکشی می کند،در این حال گویی عشق پادشاهی است در اسارت فرو رفته که یارانش به او نابکاری کرده اند و او از زندگی تن می زند.در جنگل بی بندو باری که از شرافت عشق دم زند نیست.هنگامی که گوزن ها بانگ سر دهند،نگویند این شیدایی است.عشق در مردم دردی است میان گوشت و استخوان و چون جوانی بگذرد این درد پنهان ماند و عاقبت چه رنجی بالاتر از شنیدن فریاد غزالها در دشت...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
در جواب آن گوهری
که از کیست این خوش قلمی؟ گویمش ای بیگانه اینها تنها دارایی یک دل پر خونه در جواب آن نازنینی که چرا تنهاترینی؟ گویمش ای آشنا عاشق نشدی به خدا
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
برگی از زندگی پست الکترونیک آرشیو |
| قصه غصه ها |
سلام با یه زندگیه جدید برگشتم. تمام اینهارو مدیون تنهاکسم هستم...و می خواهم با کمک خودش وبلاگمو تغییر بدم همونطور که زندگیمو عوض کرد...
می خوام بدونه که دوسش دارم |
|
RSS
|