![]() |
![]() |
|
| "تا آن سوی تنهایی" |
|
خانه ای خواهم ساخت
آسمانش آبی باز باشد همه پنجره هایش به پذیرایی نور ساحت باغچه اش پر ز نسیم حوض ماهی پر آب قامت پاک درختانش سبز و تو را خواهم خواند که در این خانه کنارم باشی سینه آینه،تصویر تورا می جوید که در آبی چون نور تو در این خانه بیایی در خیابان امید کوچه باور سبز نبش میدان صبوری آن جا خانه ای خواهی یافت سر در خانه چراغی روشن روی سکویش گلدان گلی در دل خانه اجاقی دلگرم با حضور تو در این خانه چه جشنی بر پاست آسمان شب این خانه پر از چشمک و مهتاب و نسیم ناودانش پر موسیقی آب ای سر آغاز امید تو بدین خانه درآ من به دیدار تو می اندیشم و به آرامش بودن با تو....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
بگذار آسمان،آن گونه ای که هست در جذبه دو چشم تو،خود را بگسترد
بگذار تا که ماه،حتی به زیر ابر،در این سیاه شب،آرامشی به قلب سپید تو آورد شاید کمی گذشت،شاید تبسم در چشم روزگار،شاید که مشق صبر تکلیف روزگار نه چندان به کام ماست بگذار زیرو بم این زمین سخت،با پای خسته تو،گفتگو کند، تا"هو"توان به خاطر آینه،هدیه داد،دیگر چه جای آه... شاید قبول جهان،آنچنان که هست آغاز زندگی است آن جا که واژه ها،به هیاهو نشسته اند شاید که شاخ گلی از سکوت ناب،آواز زندگی است بگذار اگر که فاصله ای هست بین ما تا روز ماندگاری دیوار سرد قهر، یک پنجره،برای دیدن هم،هدیه آوریم بگذار پیکر تب دار روزگار،در برکه گذشت،پاشویه ای کند آن جا که ناتوان کلام خسته،به فریاد می رسد دیگر سکوت،نقطه پایان گفتگوست! گاهی تحمل خاری درون دست،شیرین تر از لطافت گلهای زندگی است بگذار تا به دشت جدایی در این زمان،بارانی از طراوت بخشش،سفر کند بذری به دشت مهربانی هم هدیه آوریم،و آنگه بغل بغل تبسم تازه،درو کنیم وقتی که شرم،می چکد از چشم خیس دوست چشمان پرسش خود را،تو بسته دار لبخند مهربان تو در چشم شرمناک،یعنی بیا...،دوباره تو را دوست دارمت... شاید که یک سلام،آغاز گفتگوست... شاید،برای رسیدن به شهر عشق این اولین قدم از خود گذشتن است... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
آی مردم،مرا زنده بپندارید چونکه مرده ام در خاطره هایتان...
مرا آزاد بگذارید،چونکه اسیرم در زنجیرهایتان... مرا زنده دل شمارید،زیراکه در این قفس پژمرده اند دلم را... مرا مغرور شمارید،زیراکه لگدمال کرده اند غرورم را... مرا خودخواه پندارید،زیرا که نخواستم هیچ چیز را برای خود... مرا جمع شمارید،زیرا که تنها شده ام در این دنیا... مرا بی غم پندارید،که غمگین ترین آدمیانم... بی احساس پندارید،که با احساس ترین آدمیانم... اما...اما مرا عاشق نپندارید،که وجودم جاری از عشق است. آسمان به نام عشق گریان است و من ...!!! اما حاصلم از عشق.... اشک؟؟؟ یا نه،همان به که مرا همچنان مرده بپندارید...
سلام عزیز دلم نازنینم،این دفعه فقط می خوام واسه تو بنویسم، این مطلبم فقط مختص به خودته، می خوام حرفایی رو که نذاشتی با زبونم بهت بگم با قلمم برات بنویسم، حرفایی که پشت سکوتم پنهونش کردم، چون می دونم بالاخره یه روز اینجا میای و اینا رو می خونی :"خیلی ناراحتم که ناراحتت کردم.تو فکر می کنی تنهات می ذارم؟" می خوام بدونم ،پس چی باعث تنهایی من شد؟غرور؟چرا هیچگاه سعی نمی کنی ویران کننده دیوارهای کاهگلی غرور باشی،چرا هیچگاه سعی نمی کنی پشت حصارهای سکوت را هم ببینی،همان وقت که اسطوره ذهنت آرام به سوی تباهی می رود،همان جا که تو سطر آغاز افسانه ها می شوی،همان جا که در ادراک خاطراتی تلخ معلق می مانی،یک نفر شاید یک عاشق همچنان به انتظار توست،شاید هنوز هم دلی برای نگاهت می تپد.آن سو تر دیوارهای کاهگلی غرور درست پشت حصارهای کاغذی سکوت دنیای روشنی است پر از اقاقی هایی که به دنبال یاس ها می دوند.پس چرا همچنان در هجوم خاطرات تلخ محصور ماندی؟ :"من دوست ندارم حتی نور ستاره ها چشمات رو اذیت کنه چه برسه به اینکه ناراحتیت رو ببینم. حالا اگه راست می گی بیا چشمام رو ببین که هر شب بارونیه!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
چنان دل کندم از دنیا که شکلم ،شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خود ،که مرگ من تماشاییست مرا در اوج خواهی ،تماشا کن تماشا کن دروغین بودم از دیروز،مرا امروز حاشا کن در این دنیا که حتی ابر هم نمی گرید به حال من همه از من گریزانند ،تو هم بگریز از این تنها فقط اسمی به جا مانده ،از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالیست، قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم ،به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن ،چه راهی پیش رو دارم؟ رفیقان یک به یک رفتند ،مرا با خود رها کردند همه خود درد من بودند، گمان کردند که همدردند شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
برگرد...
توی نگاهت عشق و دیدم،طپش قلب و شنیدم توی جاده های احساس،من به عشق تو رسیدم توی کتابا عشق و خوندم،عکس خورشید و سوزوندم جای خورشید تو کتابا،نقش چشماتو نشوندم تورو خدا برگرد من خیلی دلم واست تنگ شده...من خیلی دوست دارم... به حرفات ،به دلداریات،به مهربونیات،محبتات... نمی دونم دیگه چه جوری بگم که خیلی بهت احتیاج دارم... از روزی که تو رفتی پریده رنگ شادی اما خورشید می تابه مثل یه روز آبی چطور هنوز پرنده داره هوای پرواز چطور هنوز قناری سرمیده بانگ آواز مگر خبر ندارن تو نیستی در کنارم چرا بهت نگفتن بی تو چه حالی دارم لعنت به این تنهایی دلم برات تنگ شده... آره...لعنت به این تنهایی،لعنت به این زندگی،لعنت به من...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
التماس پهن می شد به زیر گام های رفتن
و حقارت چه کوچک بود در حجم بزرگ یک خدا به بهای تمام پس اندازم در یک قلک شکسته که خرد می شد " خرد می شد" مانند قلبم در یک صدا (خداحافظ) و این جواب حل می کرد تمام زندگی اش را در ضرب منطق منهای احساس اما کمی بعد تر از حالا در ۹ ماه فاصله انتظار در چشمانم سقط شد...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
شعر را زندگی می کنم یا زندگی ام را شعر می کنم؟
خدا من را شاعر کرد یا من خدا را شعر کردم؟ عاشق شدم و شعر گفتم یا شعر گفتم و عاشق شدم؟ بچگی ام را شعر کردم یا در شعر بچه شدم؟ تنهایی ام شعر شد یادر شعر تنها شدم؟.... اما نقطه پایان همه این جملات یه احساس می مونه که دیروز وقتی جیب خوشبختی ام خالی ماند در حراجی زندگی هیچ مشتری نداشت.... همیشه از شروع برای به پایان رسیدن می ترسیدم و در پایان از نرسیدن... اما شعر بدون اجازه وارد زندگی ام شد،مثل تک تک خاطره ها....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
برگی از زندگی پست الکترونیک آرشیو |
| قصه غصه ها |
سلام با یه زندگیه جدید برگشتم. تمام اینهارو مدیون تنهاکسم هستم...و می خواهم با کمک خودش وبلاگمو تغییر بدم همونطور که زندگیمو عوض کرد...
می خوام بدونه که دوسش دارم |
|
RSS
|