![]() |
![]() |
|
| "تا آن سوی تنهایی" |
|
رزوها وشب های گریه تمام شدنی نیستند بغض میکنم برای گذشته حال آینده بغضها میترکند لحظه ها خیس میشوند پاییز می آید میرود عقربه ها حرکت میکنند زمان اما نفس نمیکشد مرده رنگ باخته سفر کی آغاز میشود؟ شوق کی رها میشود؟ چیزی به طراوت نمانده زمان اما مرده یخ زده مثل زمین خسته از پاییز وزمستان فنجان خالی ونقش بسته را نگاه میکند طوفان تمام میشود بهار می آید زمان زنده میشود رویا حقیقت میشود آه اگر رویا نبود هرثانیه فریاد بود واشک آه که چقدر دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
تقصیر باد بود
بی موقع او وزید شاید اگر به جای تیر روز تولدم،در ماه آبان بود یا لااقل به جای جمعه در روز شنبه ای،حتی سه شنبه ای شاید اگر که مادرم پیشانی سیاه مرا خوب شسته بود خوشبخت می شدم تقصیر ابر بود آن باد نارفیق،که مخالف همی وزید از دست جور آن مه و خورشید زیر ابر لجبازی فلک،که چرا نان ما نداد شاید شباهت مرغک همسایه ام به غاز کوتاهی پدر اقبال کج مدار شاید اگر که شانس،آن قهر کرده زمن،گیج بی حواس یکبار هم پلاک خانه ما را به یادداشت خوشبخت می شدم تقصیر ما که نیست از دست روزگار که،طالع ما را چنین نوشت.... دیگر گلایه بس باید شروع کنم دشوارتر قدم،این اولین قدم این راه باور خود،راه نو شدن با گام اولین آغاز می شود باید شروع کنم اما...کاش... مکتوب سرنوشت می شد ز سر نوشت... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته
بودو اون من رو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت: متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم. ............ تلفن زنگ زد.خودش بود.گریه می کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس خواست بره که بخوابه،به من نگاه کرد و گفت:متشکرم و گونه من رو بوسید. می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم. اما...من خیلی خجالتی هستم....علتش رو نمی دونم. ....... روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:"قرارم بهم خورده،اون نمی خواد با من بیاد." من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،درست مثل یه خواهرو برادر.ما هم با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون،کنار در خروجی،ایستاده بودم.تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.به من گفت:متشکرم.شب خیلی خوبی داشتیم. و گونه من رو بوسید. می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم. اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم. ........ یه روز گذشت.سپس یه هفته،یه سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم.روز فارغ التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.می خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهی نمی کرد و من این رو می دونستم.قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد.با همان لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه من رو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی،متشکرم.و گونه من رو بوسید. می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم. اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم. ...... نشستم روی صندلی،صندلی ساقدوش،توی کلیسا،اون دختره حالا داره ازدواج می کنه،من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواست که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کردو گفت:تو اومدی؟متشکرم. می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم. اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم. ..... سالهای خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده،فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند.یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه.دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.این چیزی هست که اون نوشته بود: "تمام توجهم به اون بود،آرزو می کردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من این رو می دونستم.من می خواستم بهش بگم،می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتی ام...نمی دونم....همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.... .......ای کاش این کارو کرده بودم....با خودم فکر می کردم و گریه!
اگه همدیگرو دوست دارید،به هم بگید،خجالت نکشید،عشق رو از هم دریغ نکنید.خودتون رو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید،منتظر طرف مقابل نباشید،شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
می دانم،می گویند رسم زندگی چنین است...می آیند...می مانند...عادت می دهند....
و می روند...و تو در خود می مانی...و تو تنها....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
این همه زندگی...
کجا مانده؟ کجا خفته؟! من!کودک نازک دل شهر از پشت بام کدام خانه افتاده ام که قلبم شکسته که کوفته ام عصازنان! پی تمام زندگی دویده ام! ولی نبود ندیده ام...!!!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
مگه میشه یادش بره!اون همه لحظات قشنگ رو چطور می تونست فراموش کنه!هیچ صدایی از
اطراف نمی اومد.تنهای تنها بود.اما باید این کارو می کرد!به اون گفته شده بودکه فقط ۲ماه فرصت داره.زندگی برای اون فقط ۲ماه دیگه ادامه داشت،فقط ۲ماه! حالا باید خیلی کارها می کرد!ولی از همه اونها مهمترشیدا بود!همیشه نگران شیدا بود.حتی الان! حالا که قرار بود دیگه نباشه!حالا که باید برای رفتن آماده میشد!حالا تکلیفش با شیدا چی بود؟! اون تصمیمش رو گرفته بود.یه روز ابری توی یه خیابون خلوت،کنار یه درخت قدیمی،شیدا رو از خودش رنجوند! طفلی شیدا باورش نمیشد!مات و مبهوت به حرفای اون گوش می داد.شیدا هر چی اصرار کرد،فایده نداشت.اون تصمیمش رو گرفته بود."زندگی قشنگ شیدا نباید به خاطر من خراب بشه"! روی این کره خاکی خیلی ها هستن که دوست دارن یکی مثل شیدا داشته باشن.اون باید خوشبخت بشه!فقط کافیه از من بدش بیاد!ماه داشت به شیدا نگاه می کرد و ستاره ها هم آسمون رو واسه شیدا تزیین کرده بودند.شیدا با خودش فکر می کرد به حرفای قشنگی که به هم می زدن،فکر می کرد.به خیالهایی که تو ذهنش با اون ساخته بود فکر می کرد.به همه لحظه هایی که با هم بودن فکر می کرد.شیدا گیر کرده بود!نمی دونست باید چیکار کنه!فقط می دونست اشکاش بدجوری دارن صورتش رو خیس می کنند! اون تنهای تنها نشسته بود و داشت به شیدا فکر می کرد.براش سخت بود اما می خواست شیدا فراموشش کنه،این طوری مرگ اون زیاد شیدا رو اذیت نمی کرد!!! خورشید ۴ماه طلوع کرد.اما اون هنوز داشت زندگی می کرد!چرا؟قرار ۲ماه بود!چرا هنوز زنده بود؟خوابید در حالی که مدام با خودش فکر می کرد.اون شب خواب عجیبی دید.اون کنار دریا ایستاده بود.به اطراف نگاه می کرد که یه ماهی از توی دریا اومد کنارش... -چی شده اینجا چیکار داری؟ -یه سوال دارم!به من گفته بودن ۲ماه هستم!و بعد میمیرم اما... -اما هنوز زنده ای!!! -آره!می خوام بدونم چرا؟من دیگه مریض نیستم؟یعنی معجزه ای شده؟ -شاید! -آخه چه طوری؟برای چی؟ -یه نفر برات دعا کرد.(دریا طوفانی شد) -کی برای من دعا کرد؟ -یه نفر که همیشه از خدا خواسته تو هر کجا که هستی سلامت باشی و هیچ خطری تهدیدت نکنه! -کی؟ -یه نفر که دلش بد جوری شکسته! -کی؟ یه نفر که احساس پاکش به تو خیلی قشنگه! اون تکون عجیبی خورد.به ماه نگاه کرد.یه صورت!آره اون صورت شیدا بود که ماه نشونش می داد. یه دفعه از خواب پرید!عرق سردی همه صورتش رو پوشونده بود.جرات نگاه کردن به ماه رو نداشت!حالا اون زنده بود!و باید به دنبال شیدا می رفت! ....طول کشید اما هر طوری بود پیداش کرد.اشک توی چشمای هر دوشون حلقه زده بود.یه کلام قشنگ بغضشون رو ترکند "دوست دارم" حالا اونها پیش هم بودن،برای هم بودن و با هم خوش بودن.اون،روزها برای کار می رفت به عشق اینکه شب بر می گرده کنار شیدا و شیدا هم می موند به عشق اینکه اون بر می گرده! اون هر روز قبل از رفتنش،توی یک دفتر،یه جمله قشنگ برای شیدا می نوشت. روزها گذشت.یه شب دیگه از راه رسید و اونا به امید یه طلوع دیگه چشماشون رو بستن،اما فردا فقط این چشمای شیدا بود که باز شد...و طلوع خورشید رو دید! اون برای همیشه خوابیده بود!شیدا در حالی که اشک توی چشماش بود،دفتر رو باز کرد و اون رو ورق زد. توی صفحه اول نوشته شده بود: "دوستت دارم بی اندازه" در صفحه دوم نوشته شده بود: "با تو قشنگی های زندگی برایم معنی می شوند" شیدا تک تک صفحه ها را خواند تا رسید به صفحه آخر...! توی صفحه آخر نوشته شده بود: "امروز ۲ ماه از با هم بودن ما می گذره و من با تو خوشبختم!به امید فردا!!!!!!......." |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
برگی از زندگی پست الکترونیک آرشیو |
| قصه غصه ها |
سلام با یه زندگیه جدید برگشتم. تمام اینهارو مدیون تنهاکسم هستم...و می خواهم با کمک خودش وبلاگمو تغییر بدم همونطور که زندگیمو عوض کرد...
می خوام بدونه که دوسش دارم |
|
RSS
|