![]() |
![]() |
|
| "تا آن سوی تنهایی" |
|
اتفاق که نیفتد ...بدید... می افتم ...دوید... اتفاق می افتد ...رسید... ... ندید...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
دفتر خاطره هامون پرشده از غم وحسرت
چندصفحه حرف نگفته،چند صفحه ماتم وغربت تا به کی گوشه نشستن،عکس فردا رو کشیدن تا به کی رفتن و رفتن،اما هیچ جا نرسیدن یا که موندن پشت دیوار ویه توجیه اینه بن بست،بسه رفتن مثل اون پرنده ای که تو قفس فکر فراره ولی وقتی میره بیرون،نمی دونه کی رو داره تو هم یه اسیری اما،اسیر قلبت و نقشت نقشی که خودت نوشتی،ولی دنیا نمی ذاره چرا نمیشه این نقش و رها کرد،فکر تازه ای بنا کرد؟ بگذری از حرف نگفته،بگذری از غم غریبی؟ به جای حسرت روزهای گذشته یا شمردن سرانگشتی قاب های شکسته به ستاره ها نگاه کرد،به طلوع گرم خورشید! می دونم من!سرد شده گرمای خورشید،خشک شده طراوت شقایق! ماه و مهتابی نمونده... که یه فردای دیگه،تو دفتر خاطره هامون بمونه چند صفحه حرف تازه،چند تا شاخه گل پونه...!!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
وقتی به هر چیزی در پوششی ازواژه ولفظ آرایه ای ازنام می پوشی آن چیز را آنگونه می بینی که می نامی وقتی زمان راخط کشی کردن رندان وبهره ات را روز وماه وسال دادند در دامی افتادی که دیگر پرواز روح آسمان جویت جز در حریم این قفس نیست ای کاش همچون اولین انسان من با زبان وبا زمان بیگانه بودم... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
ماخوددل شکسته وپربهانه ایم
این راه ناهمواررابرای اشاره ای دراشاره آمده ایم چرا گله منددرپشت حصار مانده ایم ماراززمان وجفای او اعتنایی نیست گاه نکته حرفی از دوست هم شفاف نیست چه رسم ماست،ما نیز می گذریم! ولی سالهاست با دیده های انتظار ودلی شکسته درپشت حصار مانده ایم... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
مگو بامن در این شبهای تشویش
بسوی آفتاب گیرم رهی پیش بهل چون دیو گنس باقی بمانم درون خمره تنهایی خویش!!!
هوادار هواداران عشقم هماره فکر غمخواران عشقم! در این خشکیده دشت بی گیاهی چو رعدی در پی باران عشقم!
حریف خویش را شاعر مپندار! در این فن آنچنان ماهر مپندار!! گرفتم گفته ای صدها دو بیتی!!! تو خود را چون باباطاهرمپندار!!!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
من ازپرستوی نگاهت
آوازوداع نمی خواستم وهجرت صدایت، که ویران می کند، آشیانه دلم... من از تو آغازپروازم درفصل پاییز ای کاش می خواندی هنوز آواز آغاز ومرا تابی زمانی عشق می بردی درخویش وعطش نگاهم را در برکه های نگاهت سیراب می نمودی...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
نامه دوم:
...و تمام این دردها و رنج ها که گفتم و تمام آن دردها و رنج هاکه نگفتم،مرا در مقابل آن پیرمرد قرار داد.من کارم را،درسم و خانواده ام وحتی تورا رها کردم و با کوله باری از آشفتگی وپریشانی،فرسنگ ها راه رفتم تا اورا ببینم.سرانجام شب هنگام اورا در دشتی پوشیده از برف یافتم.اونه مثل قصه ها،ردای سپید داشت ونه هاله ای درخشان ونه چوبدستی ای عجیب!لباسی گرم پوشیده بود.سرش را بالا گرفته ودستانش را به سوی آسمان بلند کرده بود.دانه های نرم برف بر صورت و پیکرش فرود آمدندواوهمچنان بی هیچ حرکتی،استوار ایستاده بود.ساعتی که گذشت دستهایش فرود می آمدندومن که پشت سر او ایستاده بودم به خود اجازه دادم تا صدایش کنم.امابه چه نامی؟معنا!بعضی انسانها هستند که شایسته نیست به نامی محدود شوند.انسانهایی که در عشق تکثیر یافته اندوبه وحدت رسیده اند،همه نام های زیبا و پرمعنارامی توانند داشته باشند،اما یک نام نه!به راحتی ازخیر تمامی نام ها گذشتم وباصدای نسبتا بلندی که درسرمامیلرزید،گفتم:"سلام" وسلام آغاز یک رابطه است!روی برگرداند،پیرمردی را با موها ومحاسنی سپید وچشمانی خاکستری دیدم!نه!نه!من ابتدا فقط چشمهای اورا دیدم،فقط چشمهایش را.به گمانم مدتی طول کشید تا متوجه موها ومحاسن سپیدش شدم.سلامم راتنها بالبخندی پاسخ گفت ومن چه بی تاب بودم واوچه آرام.حالت بیمار روبه مرگی را داشتم که با طبیبی که جام اکسیرشفارادردستدارد،روبه روشده است.لب به سخن گشودم ودرست یادم نیست که چه ها گفتم وچه هانگفتم!نمی دانم چقدر طول کشیدآنقدر که دستها وپاهایماز شدت سرماکرخت وبیحس شده بودند وسرماچون دردی در تمامی استخوانهایمنفوذ می کرد.اما روحم آنچنان طغیان کرده وبند سکوت گسسته بود که جسم بسیار بی اهمیت وبی مقدار می نمود.حالت زندانی محکوم به حبس ابدی را داشتم که ترجیح می دادهنگام فراردرمیان برف وبوران بمیردتا اینکه تمامی عمرش را در زندان بماند.یادم هست که حرفهایم ناتمام ماندمثل همیشه،مثل همه عمرم!واژه های آخر با هق هق گریه ام در هم آمیخت. همیشه اشکها ضعف کلمات را جبران می کنند.با زانو در برفها فرود آمدم وبا دستانم صورتم را پوشاندم ـ بی کلام سخن می گفتم ـ پیرمرد جلو آمدزیر بازوانم را گرفت وبلندم کرد تا بایستم. آنگاه آهسته زیر لب گفت:"برایت دعا می کنم!"مکثی کرد،نگاهی و لبخندی! بعد به سمت کلبه اش راه افتاد.شوکه شده بودم.این هرگز برایم کافی نبود.حس کردم جام اکسیر شفا از دست طبیب رها می شودومی شکند وخاک،اکسیر را چون من می بلعد.تردید به جانم افتاد.آیا همه آنچه که درباره اوشنیده بودم،قصه وافسانه بود؟من این همه راه را نیامده بودم که تنها برایم دعا کند.آیا باز باید دلگیر از نافهمی خویش وقانع به دعای او،راه آمده را باز می گشتم؟یا اینکه به دنبالش می رفتم وتمنا می کردم؟کسانی در من جمع بودند وهر یک چیزی می گفتند.برو،بمان وبخواه،باز هم اشتباه کردی،تو اختیار داری که بمانی وبه اتفاقاتی که تورا به اینجا کشانده اند،معنا ببخشی ویا اینکه بروی و فراموشش کنی!و دیگری غرور زخم خورده ای بود که گریه اش را به دلسوزی پاسخی گفته بودند.آه معنا!زندگی سراسر لحظات انتخاب است.سراسر جدالهلی من های درون!من راهی آغاز کرده بودم واینک بااولین تردید بزرگ خود روبه روشده بودم.باید به کدامین ندا گوش می سپردم؟سرما به عمق جانم نفوذ کرده بودو پیرمردلحظه به لحظه از من دورتر میشد.فرصت زیادی برای گوش دادن به غوغای درونم نداشتم.نه!همیشه اینطوری نیست!اگر ما در لحظاتی نمی توانیم تصمیم بگیریم،بدان مفهوم نیست که قدرتش را نداریم،بلکه از پرداختن بهای انتخاب های خودمی هراسیم.بسیاری از انسانها در خطیرترین لحظات زندگی شان ترجیح می دهند تصمیمی نگیرند وخود را به دست حوادث و دیگر انسانها می سپارند تا لااقل در میان دردها ورنج هایشان این تسکین را برای خود داشته باشند که من "نخواستم"،"من نمی توانستم کاری کنم"،"با من یا از من نبود"! پیرمرد مرا در وضعیتی قرار داده بود تا توانایی ام را برای رهیدن از تردیدهایم باز یابم.پاهایم از شدت سرماودردبه سختی حرکت می دادم.به دنبال پیرمرد به راه افتادم.مطمئنا صدایم،زودتر از پاها ودستهایم به او می رسید،فریاد زدم:"من این همه راه را نیامده ام تا برایم دعا کنی!آمده ام تا نشانم بدهی.توبادعامرا به خدا ونیروهای غیبیمحول می کنی،من می خواهم خود توراه را نشانم بدهی...!" پس از تحمل آن همه سوزوسرما،نشستن مقابل آتش در کلبه ای گرم،مانند سفر از جهنم به بهشت می ماند.رهیدن از تردیدها ودرمتن انتخاب خویش قرار گرفتن،غروری ناشی از مفهوم بخشیدن به خود،به آدمی می بخشد.آری!آری،می دانم که تا زمانی که تصمیمی نگرفته ای،همه امکان ها در برابر و در اختیارت هستند وهنگامی که انتخاب می کنی،تو امکانی می شوی برای به واقعیت پیوستن انتخابت،تو در دستان تصمیم خویش قرار می گیری.اما باید باور کرد که خود یک امکان بودن اجازه پیشروی بیشتری را به آدمی می دهد تا اینکه در میان هزاران امکان باشی وهی تا نیمه بروی ونروی و باز گردی!یا اینکه سرانجام امکانی شوی برای انتخاب تقدیر یا تصمیم دیگران... اما من راه نخست را بارها تا به آخر رفتم اما هیچ چیز نیافتم...!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
اینجا هزاران نامه نانوشته در راه تولد،در انتظار گذر مهربان چشمان تو،مراصدا می زنند.اول
کدام را باید نوشت؟آن شعری که سرودم درآن شب بارانی و توهرگز نشنیدی؟آن نامه خداحافظی برای خودکشی،آن نامه عذر خواهی،یا آن... معنا!من پس از سالها زندگی نتوانستم آن را دوست بدارم و دلبسته اش شوم و همه چیز از همین آغاز شد.من عظمت هستی را میدیدم اما دلیلش را درک نمی کردم.حس رفتن در من بود،امانه راه را نمی دانستم و نه به پاهای خوداعتماد می کردم.هر انسانی که به دنیا می آید، برای یافتن گمشده ای می آید که رسالت اوست.من هم چیزی را گم کرده بودم که نمی دانستم چیست.بارها و بارهااتفاق می افتاد که احساس می کردم آن را یافته ام،زمانی در لذت های حقیقی و نا حقیقی ام،زمانی در نوشتن هایم،زمانی در آموختن علم،زمانی در جسارتم برای بد بودن، زمانی در شعر و زمانی در تو! اما هر بار چندی بیش نمی گذشت که دوباره همان احساس به سراغم می آمد.بی تابم می کرد، افسرده ام می ساخت.چیزهایی مرا به خاک پیوند می زد و چیزهایی مرا به آسمان سوق می داد.از آوارگی میان خویشتن های درونم،میان دانسته ها و ندانسته هایم،میان داشتن و نداشتن هایم خسته شده بودم. معنا!نمی دانی چقدر سخت است که باشی اما نباشی!نمی دانی چقدر سخت است که علیرغم میلت بفهمی و یا بخواهی بدانی و نفهمی!چقدر دشوار است در خودت گم شوی و زندگی ات سراسر پر باشد از تردید!معنای خوب من!من تشنه یقین بودم.یقین به هر آنچه که احساس می کردم و می اندیشیدم،یقین به خودم،به هستی و به خدایی که چون سایه ای عظیم و مبهم بر تمام بودنم و زندگی ام گسترده شده بود،بود و نبود! یقین به مفهوم گناه و صواب.شاید زندگی دروغی بودکه وجود داشتنم چنان آن رابرایم تکرار کرده بودکه باورش کرده بودم و می دانی که باور،آدمی را به اجبار می کشاند.من باید یقین می یافتم که زندگی ام دروغ نیست،تردید در اینکه"زیستنم" فریبی اجباری باشد،مرا از آن بیزار می کرد...و من حتی به حقیقی بودن مرگ یقین نداشتم و هنوز هم ندارم... من مثل کلمه محبوس در حلقوم کودکی لال بودم.حتی دیگر تورا نمی فهمیدم. معنا!معنا!عجیب بود،من عشق را می فهمیدم،اما عاشق را نمی شناختم،معشوق را در نمی یافتم وزمانی نیز این درد بزرگ راتجربه می کردم که "عاشق باشی،اما معشوق نداشته باشی و زمانی این رنج عظیم را که معشوق باشی اما لیاقت عشق را در خود نیابی!" |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
با من تمام می شود... آنچه را که دوست داشته ام و دوست خواهم داشت بهار،پاییز،زمستان و تو سوره هایی که می روید بر لبان باد از انتهای زمین و از دل غارها سرودهایی که نخوانده ام باور کن با من ستاره ای از آسمان شب می افتد که هیچوقت نداشته ام ستاره ای که همیشه می خواستی در شب های بیداری عذاب همیشگی امان بود این آسمان بخیل این زمین بی ستاره واین سفره خالی با من تمام می شود و تو وارث عذاب الیم زمین خواهی بود تاوان نگاهی که به من داد آنچه را که نداشته ام تکرار می کنم از سیاهی خوشم نمی آید از رنگ سیاه و مراسمی که بوی تعلق دارد گونه هایت را با گلبرگ های یاس آذین کن با یک روسری قرمز فقط همین راستی یادم رفت شعرهایم را به رودخانه ای خشک بسپار شاید بارانی داشته باشد!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
روزی مرا ترک خواهی کرد
وبه سادگی یک خواب دور خواهی شد
از آسمان آبی مرا خواهی گرفت
ودر روزهای جهنمی خواهی سوزاند
روزی تصویر مرا خواهی برد
و از اشک من ابدیت خواهی ساخت.
من روزی تو را در انزوای خویش
زمزمه خواهم کرد
و در تمام ثانیه ها از تو یاد خواهم برد
و بی تو به تنهایی به ماه خیره خواهم ماند
روزی بی تو خسته از این زمانه خواهم شد
و با تمام غرور
از جدایی شکست خواهم خورد
و بیش از نفسهایم تو را آرزو خواهم کرد..
تو
روزی از من دور خواهی شد
همچو برگی از درخت
با دست نسیم خواهی رفت
و در جایی دور از من خواهی نشست
و من روزی با هر آنچه از من برده ایی
بی تو به تنهایی
در سوگواری عشقمان خواهم گریست.
…
آه از آن روزهای پاییزی
که می آیند تا بمانند
آه از این عبور بی فرجام…
وقتی نیستی برای ماندن
بهتر که روزها هدر شوند
و لحظه ها بمیرند
وقتی که صبح با تو آغاز نمی شود
بهتر که آغاز بمیرد و پایان شود.
افسوس خوب من………
افسوس که در یکی
از این روزهای سرد پاییزی
روزی مرا ترک خواهی کرد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
برگی از زندگی پست الکترونیک آرشیو |
| قصه غصه ها |
سلام با یه زندگیه جدید برگشتم. تمام اینهارو مدیون تنهاکسم هستم...و می خواهم با کمک خودش وبلاگمو تغییر بدم همونطور که زندگیمو عوض کرد...
می خوام بدونه که دوسش دارم |
|
RSS
|