![]() |
![]() |
|
| "تا آن سوی تنهایی" |
|
"چه تنگناي سختي است!
يک انسان يا بايد بماند يا برود. و اين هر دو، اکنون برايم از معني تهي شدهاست و دريغ که راه سومي هم نيست!" |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
دلم گرفته است... دلم گرفته است... به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست کشيده شب مي کشم چراغ هاي رابطه تاريکند کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد کسي مرا به مهماني گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است.....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
کاش مردم باور داشتند که....آسمان به خاطر قلب شکسته ي عاشقان گريه مي کند....
...امروز بارون مي اومد.... چشمه ي چشاي منو آسمون يکي بود....... ... ولي هيچکس دريا نمي شه! ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
تمام شد !
اينجا تعطيل شد ! از امشب ميخواهم انتظار آمدنت را با سکوت تجربه کنم ! تابحال هرچه که گفتم کافي ست ! از امشب ميخواهم منتظر بمانم تا تو بگويي ! اصلا ميخواهم بنشينم و چشم به در بدوزم تا تو بيايي ! فقط تو را به خدا يادت باشد ! اگر قصد آمدن داري آنقدر دير نکني که وقتي آمدي روي در برگه اي را ببيني که رويش نوشته اند : انا لله و انا اليه راجعون ... هر چند که آن روز هم اگر آمدي ! باز قدمت روي چشم !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
به رود زمزمه گر گوش کن
که می خواند: "سرود رفتن و رفتن..." و باز نگشتن ها..
به باد سست نهاد،اعتماد ،شاید... به یار سست نهاد اعتماد؟ ای فریاد.....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در بطن خود آرام شکستن به رسم دوستی دستی فشردن ولی لبهای خود همواره بستن به رسم عاشقان چون سنگ خاموش ولی با هر سخن قلبی شکستن
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
تنها بودم، تنها هستم و تنها خواهم ماند!!!
ولی تا کی؟ به تنها بودن عادت کرده ام، تنهایی را دوس دارم اما به چه قیمت؟! از روزی که دنیا آومدم اولین چیزی که به چشمم آشنا اومد تنهایی بود! تنهایی گفت باهات می مونم که تنها نباشی، تا ابد! و تنها کسی بود که به قولش وفا کرد! هنوز که هنوزه باهامه. دمش گرم که تنهام نذاشت... این روزها نمی تونم فکرم رو جمع کنم تا مطلب جدیدی بنویسم چرا؟نمی دونم ...ولی من از این شعر سهراب خیلی خوشم میاد و تقریبا هر روز زمزمه اش می کنم...امشب این رو برای دوستان می نویسم که گله از آپ دیت نکردنم دارن... شب سردی است،ومن افسرده راه دوری است،وپایی خسته تیرگی هست وچراغی مرده. می کنم،تنها،از جاده عبور: دور ماندند زمن آدمها. سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غمها. فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی. نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر،سحر نزدیک است. هر دم این بانگ برآرم از دل: وای،این شب چقدر تاریک است! خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟ مثل اینست که شب نمناک است. دیگران را هم غم هست به دل، غم من،لیک،غمی غمناک است... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
چیزی واسه نوشتن ندارم فقط مینویسم که بفهمم هستم که بفهمم هنوزم دارم نفس میکشم دلخوشیم به همین کاغذ و قلم مجازیه زمینم با این بارای آلوده اش داره نفس میکشه . . . بچه که بودیم صدای بلبلا بوی عیدو میداد حالا دیگه صداشونو واسمون تکراریه هر چند احساس تکرارو دوست داره ولی عقل اونو جایز نمیدونه |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
برگی از زندگی پست الکترونیک آرشیو |
| قصه غصه ها |
سلام با یه زندگیه جدید برگشتم. تمام اینهارو مدیون تنهاکسم هستم...و می خواهم با کمک خودش وبلاگمو تغییر بدم همونطور که زندگیمو عوض کرد...
می خوام بدونه که دوسش دارم |
|
RSS
|