![]() |
![]() |
|
| "تا آن سوی تنهایی" |
|
عروسکمو جلوم میذارم...مثه بچگی هام تو چشاش خیره می شم... چشایی که ته تهش آبی دریاست و
مظهر معصومیت و جلوه گاه شکوه...یادش بخیر کوچیک تر که بودم همیشه سنگ صبور نق نقام
بود...هنوزم فرقی نکردم فقط عروسک برام معنی قشنگی نداره...
دیگه عروسکا برام مهم نیستن...دورو برم پر عروسکه...تازه اینایی که میگم حرفم میزنن و به قول خودشون زندگی می کنن... پشت ابرای سیاه خودشو پنهون کرده...آره ...اگه از من بپرسین میگم این زندگی از این عروسکای سنگی هم آسی شده... ترسوندنش از اینکه خودشو نشون بده... چرا شو نمی دونم...چون یکی از این عروسکای خیمه شب بازی خودمم...
دوباره نگاش میکنم...خوش به حالش...فرقی نکرده لا اقل میشه گفت رشدی نکرده... ولی از اینکه توی کمد فراموش شده یه کم ناراحته...از دست کسایی که جاشو پر کردن دلخوره.... این آدما همشون بازیگرن...البته چاره نیست زندگی که نیست پس هیچ نیست... ولی از اینا گذشته عاشق نگاه عروسکام البته همونایی که جاشون اشغال شده...یه تفاوت خیلی بزرگ با آدمای عروسکی دارن... اینکه بین نگاه عروسکا تا آدما کلی فاصله ست... عروسکا غم و غصه ندارن که تو چشاشون بشه خوند ... عروسکا احساس آدما رو ندارن که بشه درکشون کرد...و این خودش کلی حرفه...! ولی افسوس که بعضی آدما حتی قدرت درک بقیه رو ندارن...حتی موقع رفتن نگاه عروسکی هم بلد نیستن...میشه گفت : اصلا آدم نیستن...!!
پ ن : قربون برم خدا رو دنیا چقد کوچیکه... مرز دیروز و امروز قد یه مو باریکه ااین نظر دوست خوبم فروغ هست که خیلی به نظر و عقیده من نزدیک هستش می تونم بگم نظر خودم هست، عین خودش رو نقل کردم برای شناختن آدمها مثال جالبیه... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
ای آسمان! باور مکن. کاین پیکر محزون منم.
من نیستم... من نیستم...
رفت عمر من... از دست من
این عمر مست و پست من...
یک عمر با بخت بدش بگریستم...بگریستم!
لیک عمر پای اندر گلم
باری نپرسید از دلم...
من چیستم؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
تنهایی...
من در اتاقم احساس تنهایی می کنم...
به آینه روح خود نگاه کن.عشق و نفرت در حقیقت یک چیز هستند... گذشت و فداکاری تبدیل به انتقام می شود حرف مرا باور کن که تو چهره ای را خواهی دید که
می گوید: من دوستت دارم...من تو را خواهم کشت...
ولی من برای همیشه دوستت دارم...
تنهایی ... من در اتاقم احساس تنهایی می کنم... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
آخرتمومش می کنم
در یکی از روزهای سیاه،نیمه شب شایدم، آخر تمومش می کنم آن رویاهای سفر کرده... این فریادهای خاموش شب های طولانی،چشم های بارانی روزهای بی پایان سر گردانی در خیابان در گذری از گذرگاه یا که شبی در صبحگاه آخر تمومش می کنم ناله های زار عریان هق هق های خسته بی وجدان خزان بغض کرده غمگین غم دوری یار شیرین تنهایی،تنها یار دیرین صبر را به زنجیر کشیدن تن را به اسیری گرفتن چشم در راه بودن آخر تمومش می کنم... سرزنش های هر روزه مادر شنیدن چهره خشمناک پدر را دیدن سر سفره،کنار حوض ماهی یا که در اتاق ،شاید... خود را از این قفس رهیدن بدون اثری بر جای گذاشتن کی آمدم؟کی رفتم؟ کی هستم و کی بودم؟ این دردهای جدید قلب پژمرده سکوت این دختر مرده که غرورش رو به تاراج برده وقتی نباشی... دیگه موندن براش فایده نداره چون دنیا براش تیره و تاره سیاهه سیاهه... این همه سخته،برای این پیر مرده پس تمومش می کنم.... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
برگی از زندگی پست الکترونیک آرشیو |
| قصه غصه ها |
سلام با یه زندگیه جدید برگشتم. تمام اینهارو مدیون تنهاکسم هستم...و می خواهم با کمک خودش وبلاگمو تغییر بدم همونطور که زندگیمو عوض کرد...
می خوام بدونه که دوسش دارم |
|
RSS
|