![]() |
![]() |
|
| "تا آن سوی تنهایی" |
|
دور ريختم ...
يادها و خاطره ها را... به خاك سپردم ... آرزوها را... آسوده شدم...آسوده... حالا رو در روي آينه ...به تصوير حقيقت مي نگرم... و آينه نامردانه گذشته ها را فرياد مي زند... مي شكنم... آينه را... تا نبينم... حقیقت را... و حالا در هزاران تكه اش...ميليون ها بار حقيقت نقش مي بندد... و من زجر مي كشم... اي كاش همه چيز تمام شود... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
۱...۲...۳...بچه که بودم کارم شده بود شمارش اعداد.سوالی که همیشه ذهنم رو
مشغول کرده بود این بود که ته دنیا کجاست؟همیشه سوالاتم از قدم بزرگتر بود!! یه روز این سوال رو از مادربزرگم کردم.گفت:اگه تا ۲۰۰۰ بشماری میرسی به ته دنیا!شروع کردم به شمردن...۱...۲...۳...اما دیگه بلد نبودم بشمارم!کسی یادم نداده بود!مادربزرگ هم چون می دونست نمی تونم این جواب رو داده بود!۱ سال گذشت ومن بزرگتر شدم وبازم همون سوال!!اما این بار مادربزرگم گفت تا ۱۰۰۰ بشمارم ولی من بازم بلد نبودم!۱سال دیگه هم گذشت.دوباره همین سوال رو کردم وجوابم این بود:تا ۵۰۰ بشمار!!!این بار برای من دوتا سوال شده بود:۱-ته دنیا کجاست؟۲-چرا هربار مادربزرگ عدد رو نصف می کنه؟چند سال گذشت ومادربزرگ مرد ومن روبا تمام سوالات مجهولم تنها گذاشت!!!من بزرگ وبزرگتر می شدم ودنیا کوچک و کوچک تر...هر سالی که بزرگتر میشدم کوچک تر شدن دنیا رو راحت تر حس می کردم.تا جایی که الان ایستادم...حالا می فهمم منظور مادربزرگ از کم کردن اعداد چی بود!ودنیا چقدر کوچیکه!تا جایی که اگر بخوام بشمارم تا آخر ۰ هم نمی تونم بشمارم!!! واینجاست که بهش میگن آ خ ر د ن ی ا !!! حالا تو بگو کجای دنیایی؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
برگی از زندگی پست الکترونیک آرشیو |
| قصه غصه ها |
سلام با یه زندگیه جدید برگشتم. تمام اینهارو مدیون تنهاکسم هستم...و می خواهم با کمک خودش وبلاگمو تغییر بدم همونطور که زندگیمو عوض کرد...
می خوام بدونه که دوسش دارم |
|
RSS
|