![]() |
![]() |
|
| "تا آن سوی تنهایی" |
|
اين روزها گاهی جلوی آينه می ايستم و اشکها مو نگاه ميکنم. ميخوام همه ی اشکهامو جمع کنم توی يه شيشه تا وقتی ديدمت بهت نشون بدم. شايد هم برای روزتولدت بهت هديه دادم. اين روزها هوای اتاقم بدجوری خزونيه. همه اش آسمون ابريه. انگار آسمون هم ميخواد اشکا شو جمع کنه. این روزها همه اش ابرـ همه اش بارون ـ همه اش اشک ـ همه اش باد ـ همه اش بغض ـ همه اش تنهايی ـ همه اش تنهايی ـ کاش فقط يه کم تنها نبودم. کاش يه کم خسته نبودم. اين روزها کاش فقط يه کم تو بودی.فقط يه کم. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
فریادهایی که در گلویم مانده اند راهی برای راهی نمی یابند...
اسیر شده اند... نه اشکی...نه آهی... سکوت کرده اند... فریادرسی برای رهایی فریادهایم نمی یابم... سکوتم شنیده نمی شود... ... برای رهایی فریاد...سکوت باید شنیده شود... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
"برای عزیزترینم که لحظه لحظه زندگی ام با اوست وخواهد بود" برای تو با گل های کاغذی لای دفتر شعرم.. برگ برگ لحظه هایم، از آن تو وقتی که عشق را بهانه می کنی زمزمه هایم ، برایت با لبخندی به طعم روشن آب و خودکار آبی ام! وقتی که آسمان دلت ابری ست! قصه ات را اما به من بسپار... می خواهم با دستان نا تمام تو تمام شوم... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
هیچکی از رفتن من غصه نخورد هیچکی با موندن من شاد نشد وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت بغض هیچ آدمی فریاد نشد وقتی رفتم کسی غصش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد دل من می خواست تلافی بکنه پس چشه ،هیچ کسی عاشقم نکرد وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود اگه شب می رفتم و خورشید نبود آسمون خوب می دونم مهتابی بود دم رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب و ناشناخته بود اما اون وقتی رسید که قلب من همه آرزوهاش رو باخته بود چهره هیچ کسی پژمرده نبود گلا،اما همه پژمرده بودن کساییکه واسشون مهم بودم همه شاید یه جوری مرده بودن
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
بازگشتم از دیار آفتابی امید... بازگشتم با کوله باری از سکوت... بازگشتم به آسمان بی ستاره تنهایی... بازگشتم به باران تند بی گناهی... ... باز گشتم به خویشتن . به حریم روح... بازگشتم به غرور.به گریه... ... ...و آسمان نظاره گر خواهد بود... و نسیم همراه خواهد شد... و شب ها تاریک تر خواهند گشت... و آتش ها شعله ور خواهند شد... با صدای گریه های من... و تنهایی جاودانه خواهد ماند |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
خسته ام... تو سکوت کرده ای و من در هاله ای از غم... باران می بارد و من در میان قطرات سرگردان... آسمان گریه کرده و من در گریه های خود پریشان... در انتظار کدام آفتاب چنین حیران نشسته ام. .... بالاخره انتظار به سر رسید...و من در ناامیدی به آخر رسیدم . خداحافظ... . . . آسمان تنهایی محو می شود فروع نا پدید می شود من تمام شدم... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
برگی از زندگی پست الکترونیک آرشیو |
| قصه غصه ها |
سلام با یه زندگیه جدید برگشتم. تمام اینهارو مدیون تنهاکسم هستم...و می خواهم با کمک خودش وبلاگمو تغییر بدم همونطور که زندگیمو عوض کرد...
می خوام بدونه که دوسش دارم |
|
RSS
|