![]() |
![]() |
|
| "تا آن سوی تنهایی" |
|
سخته چشم انتظار کسی بودن به وعده بی اساسش دلخوش بودن واست همه چی باشه و واسش هیچی نباشی! سخته بخوای یه خط از گذشته ببینی و یه ... نقطه سر خط . میگن چرا انقدر تلخ؟ میگم سخته شیرین نوشتن میگن فراموشش کن میگم سخته دوست داشتن میگن یه خط بکش روش میگم همین! سخته کشیدن... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
بارها مرا فريب داده اند..... در دل خنديده ام و گذشته ام....!!!!
تنهايي من زماني به دنيا آمد که مردم وراجي هاي پر از خطايم را ستودند و فضيلت هاي خاموشم را سرزنش کردند............!!!!!!!
در باور قليل ما...... تعادل سکون هميشه...... ترانه تنهايي است....!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
درست ميگفتي... تو نمادي از سرگرداني بادي ... نه! باد نمادي از سرگرداني توست..!
با خويشتن نشستن ... در خويشتن شکستن..........! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
بودنش تنها دلیل بودنست و عدمش بهترین بهانه رفتن! چه حاصل از این بود و نبودها از این گفتن و نرفتن ها! گویند سپیده دمی روشن در راه است افسوس که بیگانه ام با این سپیده دم... گویند روزگار سیاه عمرش کوتاه است افسوس که برایم سخنی بیش نیست! چه باک از این شامگاه تکرار وقتی بیگانه باشی با بامداد |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
وقتی بهترین رنگ برایت سیاهی شب باشد... زمانی که بهترین فصل برایت پاییز باشد... هنگامی که بهترین هوا برایت بارانی باشد... وقتی که بهترین همنشینت تنهایی باشد... وقت احساس می کنی تمام عمرت بی نتیجه گذشت... آن گاه است که وقتی به اعماق قلبت رجوع می کنی... خواهی فهمید که به جسدی متحرک در این دنیای فانی بدل گشته ای ... ولی نگران نباش چون اکثر انسانهای زنده(!!) اطرافت از سیاهی و پاییز و باران و تنهایی هیچ نمی فهمند و همواره سرگرم سوختن در داغ حرص های پوچ دنیای خود هستند... و دیری نمی پاید که به اجساد سوخته ای تبدیل شوند... خدا را شاکر باش که جسدت سالم است... ******************* تقدیم به همه کسانی که احساس می کنند چون من جسدی متحرک شده اند : ای آسمان!باور مکن.کین پیکر محزون منم. من نیستم... من نیستم... رفت عمر من... از دست من این عمر مست و پست من... یک عمر با بخت بدش بگریستم...بگریستم! لیک عمر پای اندر گلم باری نپرسید از دلم... من چیستم؟ من کیستم؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!! خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم! ديگر مسلماني بس است در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود!!! واي! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون مي چکد خون من،فرهاد،مجنون مي چکد خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي،کسي مجنون نشد آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
برگی از زندگی پست الکترونیک آرشیو |
| قصه غصه ها |
سلام با یه زندگیه جدید برگشتم. تمام اینهارو مدیون تنهاکسم هستم...و می خواهم با کمک خودش وبلاگمو تغییر بدم همونطور که زندگیمو عوض کرد...
می خوام بدونه که دوسش دارم |
|
RSS
|