![]() |
![]() |
|
| "تا آن سوی تنهایی" |
|
بهار؟!
پس کجاست نجوای پرندگان؟!بهاری نیست..مردم خودشون رو گول می زنن...آدمها.همه خودشون رو گول می زنن...اما گاهی آدم از گول زدن خودشم خسته میشه...خسته شدم...از بس حرف زدم و کسی نفهمید...کاش میشد همه چیز رو نوشت...اما نه!یه احساساتی هست...یه چیزایی هست که نمیشه...آدمها طبق سلیقه خوشون قوه درک خودشون برداشت می کنن...کسی نمی فهمه...کسی درکم نکرد...کسی نبود...فقط تهمت...فقط سخره... درست زمانی که بایند باشند...چرا کسی صداشون رو نمی شنوه؟چرا همه کر شدن؟!پس فایده گوشها چیه؟!چرا کسی بهشون احتیاج نداره؟! پس چرا درست وقتی که می تونی داشته باشی به آخر نداریش می رسی؟! چرا هم داری هم نداری؟چرا زمانی که می تونم باشم نیستم؟!!! نه نه!من زجرهامو کشیدم...دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم! چرا حالا فقط مونده خودم و این چند تکه پارچه که میگن لباس!!! می خوای اینارو هم بگیری ازم بگیر...دیگه دفاع هم نمی کنم...راستش دیگه حوصله ندارم...دیگه حرفی واسه گفتن ندارم... توی این بازیه گم شدن و پیدا شدن.... من باختم... آره ...وقتی شطرنج بلد نیستی همه می خوان یادت بدن...ولی وقتی بلدی...همه می خوان شکستت بدن... زندگی هم همین بازیه!!!فقط یه بازیه...ولی برا من خیلی تلخ تموم شد... ولی دیگه طبیعت حق نداره دیگه حق نداره بیشتر از این زجرم بده... بیش از توانم تحمل کردم...شکستم... وصدای ذره های خورد شده رو شنیدم... تموم...مثل همه چیزززز...! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
یک نقطه ام
از هر طرف که عدد بگذرد به صفر می رسم... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
درست دو سال است
که یکدیگر را ترک کرده ایم. ولی بی تو لحظه ها آنقدر دیر می گذرند که می خواهم فردا... سالگرد جدایی مان را جشن بگیرم!!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
برگی از زندگی پست الکترونیک آرشیو |
| قصه غصه ها |
سلام با یه زندگیه جدید برگشتم. تمام اینهارو مدیون تنهاکسم هستم...و می خواهم با کمک خودش وبلاگمو تغییر بدم همونطور که زندگیمو عوض کرد...
می خوام بدونه که دوسش دارم |
|
RSS
|