![]() |
![]() |
|
| "تا آن سوی تنهایی" |
|
آری باز هم سلام. باز هم همان سلام همیشگی. باز هم همان سلام دیرینه و کهنه. باز هم همان سلامی که آغازش لطافت گل و پایانش درخشندگی و گرمای خورشید است. سلام ای بهترین من. سلام ای عزیزترین من . سلام ای زیباترین زیبای من و سلام: امروز باز هم همانند گذشته این دل غبارباریده مانند ۳ سال پیش هوای دیدار روی زیبای تورا دارد. امروز این قلب پاره پاره هوای شنیدن بوی تورا دارد. اما ای کاش این هماهنگی واقعی بود و تنها افکار من نبود. ای بهترین من چکنم که راه نفسم به سختی تنگ شده و نفسهایم به شماره افتاده است و قلبم مانند تکه یخی منجمد شده آب می شود و به گونه هایم می ریزد و می بارد تا بلکه این قلبی که در سینه توست برای لحظه ای برای من به درد آید و احساس درد مرا درک کند. آیا می بیند؟ آیا می شنود؟ نمی دانم واقعا نمی دانم!! اما به راستی کسی هست که جواب تمامی پرسش های مرا دهد؟! ای کاش باشد که دیگر نمی توانم در این غفلت بی خبری به سر برم. آیا این ۳ سال کافی نیست؟ از همگی این آیا آیا آیا ها دیگر خسته شده ام. از دست این آیا و اگرها واقعا خسته شده ام. نمی دانم! نمی بینم! نمی شنوم! نمی فهمم!! آخر تا کی این همه خستگی؟!! آخر تا کی این همه آیا و اگرها؟! آیا به راستی نمی شنوی صدای تپش قلب مرا... آیا به راستی نمی فهمی احساس مرا؟؟!! نمی دانم... آیا واقعا همه اینها... خیال است؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
برگی از زندگی پست الکترونیک آرشیو |
| قصه غصه ها |
سلام با یه زندگیه جدید برگشتم. تمام اینهارو مدیون تنهاکسم هستم...و می خواهم با کمک خودش وبلاگمو تغییر بدم همونطور که زندگیمو عوض کرد...
می خوام بدونه که دوسش دارم |
|
RSS
|