تبليغاتX
"...برای تنهاکسم..."
"تا آن سوی تنهایی"
قانون بیرحمانه و قاطعی است:

                           تغییر کن یا بمیر!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی | 

دیگه سنگینی هوا رو به خوبی حس می کنم...نفسم دیگه بالا نمیاد. حتی نفسمم از بالا و پایین

رفتن خسته شده ...فقط نمی دونم چرا بند نمیاد...چرا تموم نمیشه؟!این هفته های زندگیم بیشتر از

همیشه تاریک تر شده...فکر از دست رفتن عزیزی دیگه داره دیوونم می کنه...کسی که آب

شدنش رو می بینی ولی...یاد گرفتم که هیچ وقت نباید مشکی رو در بیارم...به هر طرف نگاه می کنم

تاریکه- بسته است...از اینکه همه اش دارم با خودم حرف می زنم خسته شدم...مدتی بود

همزبونی پیدا کرده بودم از اینکه بود شاد بودم...ولی دیگه حتی دیوارهم ازم خسته شد...از گله

هام...از گریه هام از دعاهام و ضجه هام...راستش خودمم بیزار شدم چه برسه به...!حالا شدم

یک تیکه کاغذ که فقط منتظره ببینه باد از کدوم وری میوزه تا باهاش همراش بشه...

خدایا بس نیست ؟از من چی می خوای؟ داری با من چیکار می کنی؟؟کاش حداقل می گفتی به کدوم جرم این

همه سختی؟ چرا توقع داری فریاد نزنم؟ این همه سکوت تو این چند سال بس نبود؟ ۶ سال خفه

شدم فقط به گریه بسنده کردم...بریدم  به ته ته رسیدم...دیگه توان هیچی رو ندارم...

آخه تو با من کار داری  چرا به عزیزام ظلم می کنی؟! انصافت و شکر!حالا فقط به عدالت تو فکر می کنم

کل زندگی من که تو این چند حرف خلاصه شده...

        ت   ن   ه   ا  ی   ی...!

و آخر

م  ر گ

...

کی گفته عدالتی هم هست؟ کی میگه عادلی؟

هیچی نیستی...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی | 
باز هم باید بشینم و نگاه کنم...

دارم کم کم به حرف یک دوست می رسم که شاید من نفرین شده ام!!

لعنت به من! نفرین به زندگی که نمی تونم حتی یکی از داشته هامو نگه  دارم! باید بشینم و دود

شدنش رو نگاه کنم...تا حالا شده در اوج خوشبختی احساس بدبختی کنین؟!من این جوریم!!سالهاست

این حس رو دارم با خودم یدک می کشم...تنها ارثم از زندگی...

از بس دعا کردم...چرت و پرت گفتم خودم که هیچی اونی که اسمش رو خدا گذاشته هم خسته شده...!

حالا باید منتظر رفتن عزیز دیگه ای هم باشم...ای خدا!حکم به این سنگینی؟! اسمت رو کی گذاشته عادل؟؟کی

گفته رحمانی؟؟

حالا فقط منتظر مرگم...سایه شومی که ۶ساله زندگیم و گند زده...

                                                                        

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی | 

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید!

حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند. ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که

مارا از فریب های زندگی نجات می دهد و در ته زندگی اوست که مارا صدا می زند و به سوی

خودش می خواند. در سن هایی که ما هنوز زبان مردم رانمی فهمیم اگر گاهی در میان بازی

مکث می کنیم برای اینست که صدای مرگ را بشنویم...و در تمام مدت زندگی مرگ است که به

ما اشاره می کند- آیا برای هرکسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به

قدری در فکر غوطه ور شود که از زمان و مکان خودش بی خبر بشود و نداند که فکر چه چیز

را می کند؟ آن وقت بعد باید کوشش بکند برای اینکه به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره

آگاه و آشنا بشودـ

                                                 این صدای مرگ است...!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی | 
 
برگی از زندگی
پست الکترونیک
آرشیو
قصه غصه ها
سلام با یه زندگیه جدید برگشتم. تمام اینهارو مدیون تنهاکسم هستم...و می خواهم با کمک خودش وبلاگمو تغییر بدم همونطور که زندگیمو عوض کرد...
می خوام بدونه که دوسش دارم

یادگارهای پیشین
اردیبهشت 1387
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
یاران
تنها مثل هیچکس...
گوهر عشق
ببار ای برف...
گریه کن،زیباست!!
وادی عشق...
پاکتر از آسمون!!!
یک سینه پر درد!!
نازک تر از گل...
آموزش گام به گام فتوشاپ
سایه شب...
بغض شکسته
فروغ
با شما دوستان
عشق یعنی زندگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

غمی غمناک

explorer blog

 


E-Mail Someone!
افراد آنلاين: نفر