![]() |
![]() |
|
| "تا آن سوی تنهایی" |
|
زمانی تو هم به غروب می رسی...
اما صد حیف که آن غروب خون نیاید...زیرا که تو خود نبودی! عالم را چه حیف؟!که بود را باید؟ آیا معانی می توان داشت؟! آیا شکسپیر نفرمود: بودن یا نبودن؟! نه! مسئله این نیست!!!! هر دو غریب است...همچنانکه تو! تو حضوری برای سکوتی و سکوتی برای سکون و هر دو برای نمادین بودن غروب... و تو خود نیز غروبی...چنانچه دیگران!!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
برگی از زندگی پست الکترونیک آرشیو |
| قصه غصه ها |
سلام با یه زندگیه جدید برگشتم. تمام اینهارو مدیون تنهاکسم هستم...و می خواهم با کمک خودش وبلاگمو تغییر بدم همونطور که زندگیمو عوض کرد...
می خوام بدونه که دوسش دارم |
|
RSS
|