![]() |
![]() |
|
| "تا آن سوی تنهایی" |
|
کاش می شد همه چیزو گفت...
کاش می شد تمام احساست تمام حرف هارو بدون جا انداختن بگی... کاش مردم اون جوری که می خوان قضاوت نمی کردن... کاش می تونستم حداقل یکی از دردام رو بگم... کاش این درد دست از سرم برمی داشت... کاش حتی تنهایی تنهام نمی ذاشت... کاش...کاش...ای کاش...!! چرا تمام زندگیم به کاش ها ختم می شه؟ امشب بدجور بهم ریختم.راستش دیگه از گفتن شعر هم خسته شدم.راضیم نمی کنه.تکراره و برای من این بد...!تو زندگی همیشه از تکرار می ترسیدم که...از نوشتنم بیزار شدم...دیگه فکرم کار نمی کنه. مادربزرگم می گفت زندگی با این تکرارها کامل تر میشه...ولی زندگی من با اینها تموم میشه. کاش کسی بود که می دونستم درکم می کنه...ولی... تنها زاییده شدم...تنها بزرگ شدم ...تنها میرم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط تنهاترین تنهای سرزمین تنهایی |
|
|
برگی از زندگی پست الکترونیک آرشیو |
| قصه غصه ها |
سلام با یه زندگیه جدید برگشتم. تمام اینهارو مدیون تنهاکسم هستم...و می خواهم با کمک خودش وبلاگمو تغییر بدم همونطور که زندگیمو عوض کرد...
می خوام بدونه که دوسش دارم |
|
RSS
|